پدر - تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 18:30
جاست مموریز..! حیاط خلوت زندگی شووولوووووغ پووولووووغم! پدر.. غزل جون.. دختر نازنین و دوست داشتنی من.. برات خوشحالم که پدرت اونقددددر دوست داره که تو خواب هم به یادته.. دیروز برام گل خریداریه بود و من یه بار وسط حرفامون گفتم این گلا خیلی قشنگن اما احتمالا یکی دو روز دیگه گلبرگاش می ریزه و ممکنه غزلی...
مادر شدن - تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 14:04
دورووووود فراوون بعد مدت هاااااا..........خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم.. اما الان دلم خواست اینو بنویسم.. دوباره عاشق شدم.. به فاصله ی کمی از عشقم به پدرش قرار داره.. یه کسی هست که مثل خودم دوستش دارم.. درسسسست مثل خودم.. دلم می خواد خیلی بهتر از من زندگی کنه و بههههترینا سر راهش قرار بگیره و تو همه ...
پدر.. - تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 14:04
غزل جون.. دختر نازنین و دوست داشتنی من.. برات خوشحالم که پدرت اونقددددر دوست داره که تو خواب هم به یادته.. دیروز برام گل خریده بود و من یه بار وسط حرفامون گفتم این گلا خیلی قشنگن اما احتمالا یکی دو روز دیگه گلبرگاش می ریزه و ممکنه غزلی از رو زمین برشون داره و بخوردشون.. آخه شما تازگیا چیزای ریز رو ب...
آیین من - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:05
در ذهنتان خیلی عمیق و رئال فردی را تصور کنید که اعتقاداتش یا مذهبش یا مکتبش از هر نوع و با هر عنوانی، همواره مانند سلاحی خشن برای سرکوب یا مهار یا هدایت اجباری شما یا کسان دیگر است و با همان اعتقاد، برای کل امور زندگی و حتی برای مرگ همگی تصمیم می گیرد.. آیا او را تحمل خواهید کرد؟ آیا خوشایند خواهد ب...
موسیقی... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:05
من با موسیقی زنده می شم.. با موسیقی می میرم.. تو موسیقی می میرم.. منو می بره به خیابون.. می بره به باغ.. می بره به خونه.. به شمال.. به آسمون.. می بره به جاهایی که هنوز کشف نشدن...لذذذذذذذذذذذذتتتتتییییییییییییی که دریافت این جنس از زیبایی داره خیلی خاصه...
31 سالگی.. - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:05
خسته ام.. فقط همین..می خوام بخوابم یه وقتی بیدار شم که بتونم زندگی کنم.. حتی حاضرم بخوابم قیامت بلند شم ببینم بعد من چی شد! اما بخوابم.. نمی تونم بیدار بمونم.. چشمام نیمه بازه اما مغزم دیگه نمی تونه تحمل کنه...من جای اشتباهی ام.. حسش می کنم..
لااااااااااااااااااااااا - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:05
من از قوانین بیزارم و به قوانین علاقه مندم..اونقدر احمق نیستم که مثل یه آدم ابتدایی هر وقت دست و پام رو می بنده ازش بیزار باشم... بلکه از اثری که رو روحم می ذاره بیزارم.. دلم می خواد خودم باشم.. دست و
لاکپشت - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:05
نه واقعا سرم درد گرفته از صدای خودم.. استعداد اینو دارم که همینقد که حرف می زنم همینقدم لال باشم برم تو خودم در نیام.. مورد داشتیم قبلا.. اما ازونجایی که می دونم خیییلییییی برام خطرناکه این کارو نمی ک
روزی هزار بار بخونیدش دخترای عزیزم.. - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:05
وقتی خواستید ازدواج کنید حتتتتما دقت کنید با یکی بالا تر از خودتون ازدواج کنید.. از نظر مالی و زیبایی نزدیک به سطح خودتون یا کمی بالاتر اما در موارد دیگه بسیار بهتر از خودتون.. منظم تر.. موفق تر.. دا
کتاب بخونیم.. کتاب بخونیم.. - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:05
رفته بودم پیش منیر کمکش کنم.. یه هفته ای هست که برگشتم.. دست و پا و کل بدنش می خاره از حساسیت زایمان..اونجا که بودم نا هید گفت می خواد باهام صحبت کنه و ازم مشورت بگیره.. مثل همیشه و مثل همه ی دوستام..
این روزا... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:05
آرایشگاه نمی رم.. به موهام نمی تونم برسم.. به پوستم نمی تونم برسم.. یه کررم خوب یا ماسک خوب نمی تونم بخرم.. به ناخنم نمی تونم برسم.. لباس نمی خرم.. مانتو نمی خرم.. یه ادکلن خوب نمی تونم بخرم.. هرچی هم
بابا مهران.. - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:05
می خوام بدونی و بدونم . به یاد بیارم که وقتی خواستم تو رو وارد این دنیا کنم با همه سختیا و استرسایی که وجود داشت عاشق پدرت بودم.. بی نهایت عاشقش بودم.. از دیدنش لذت می بردم.. از اینکه فکر کنم پدرت مهر
سخنی با خدا!!!... - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 16:32
می گما خدا.. نمی خوای یه حالی بهمون بدی؟ یه کاری کنی مثلا؟ یه حرکتی بزنی؟ حرکت زدن تو برا من یا هر آدم دیگه کلا 2 کالری هم انرژی نمی گیره ازت.. برا ماست که حرکت زدن سخته.. گفتم که در جریان بذارمت.. والا.. :|یه چیز دیگه.. خدایا.. می شه کمک کنی می اینایی که می خوامو بشم؟؟ساکت آروم دل گنده پولدار با سو...
یهویی.. - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 16:32
به نظرم هم زن و هم مرد دقیقا باید تو 30 سالگی ازدواج کنن.. هردوشون.. یا مثلا 29 یا 28... خیلی سن خوبیه.. مخلوطی از پختگیِ نسبی و جذابیت.. یه جور حس خاص به این سن پیدا کردم تو این سال.. من بعد از این ت
فقر و فهم - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 16:32
تو جواب متنی در واقع گفته بود فقیرا درسته که فقیرن اما فهم بیشتری دارن..متاسفانه یه مساله ی مهمی که هست اینه که خود فقر کمبود فهم میاره.. تو فقر مخصوصا فقری که شخص قبولش نداشته باشه و باهاش کنار نیاد
دغدغه - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 16:32
بهم می گی من دانشجو که بودم هیچ دغدغه ای نداشتم.. هیچی.. بقیه همه از گرفتاریاشون حرف می زدن اما من هیچی به ذهنم نمی رسید.. نمی دونستم چی باید بگم.. عزیز قشنگم! خیلی خیلی خوش حالم که نداشتی و با این لطافت و آرامش بهم رسیدی..
جشن عروسی - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 16:32
خدا رو شکر تموم شدددددددددددد.. دیگه داشتم داغون می شدم.. خیلی خسته کننده و فرساینده بود! یه سری تغییرات تو خونه دادیم.. در واقع خونه رو کوبیدیم یه دونه دیگه ساختیم! هر کی اومد تو خونه گفت انگار وارد
مهران - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 16:32
می خواستم تو همون پست عروسی اینا رو بنویسم اما دیدم اینا رو باید جدا از همه حرفای دیگه نوشت بس که مهمه.. مهران عزیزم..همسر مهربونم.. دل گنده ی صبورم.. مرد رویاهام از اینکه تو چند ماه گذشته هم همسر بو
غریب! - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 16:32
امروز صبح دلم برای خودم سوخت.. بعد از مدت ها باز حس کردم تو این شهر غریبم.. دلم برای چشم و گوش و بینی غریبم سوخت! دقیقا برای چشم و گوش و بینیم!.. شاید عجیبه اما همین حسو داشتم.. سوار اتوبوس که شدم از
آزمون و خطا! - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 16:32
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش از بس که دست میگزم و آه میکشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود گل گوش پهن کر