خرید بک لینک
جاست مموریز..! حیاط خلوت زندگی شووولوووووغ پووولووووغم! پدر.. غزل جون.. دختر نازنین و دوست داشتنی من.. برات خوشحالم که پدرت اونقددددر دوست داره که تو خواب هم به یادته.. دیروز برام گل خریداریه بود و من یه بار وسط حرفامون گفتم این گلا خیلی قشنگن اما احتمالا یکی دو روز دیگه گلبرگاش می ریزه و ممکنه غزلی از رو زمین برشون داره و بخوردشون.. آخه شما تازگیا چیزای ریز رو با انگشتان کوچولوت با دقت زیااااد از زمین بر می داری و باهاشون بازی می کنی.. خلاصه اون حرفا تموم شد و امشب یهو پدرت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زمانی تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 18:30

دورووووود فراوون بعد مدت هاااااا..........خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم.. اما الان دلم خواست اینو بنویسم.. دوباره عاشق شدم.. به فاصله ی کمی از عشقم به پدرش قرار داره.. یه کسی هست که مثل خودم دوستش دارم.. درسسسست مثل خودم.. دلم می خواد خیلی بهتر از من زندگی کنه و بههههترینا سر راهش قرار بگیره و تو همه چیز از من جلووووتر و بهتر باشه.. طول عمر و تندرستی و ثروت و موفقیت و حال خوشش رو از خدا خواااهش می کنم.. عمیق ترین دعاهام و بیشترین تلاشم بعد این برای دختر عزیزم خواهد بود..ممنونم از مهران عزیزم برای صبوریش و همراهیش.. دوستت دارم بابایی مهربون دخترم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زمانی تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 14:04

غزل جون.. دختر نازنین و دوست داشتنی من.. برات خوشحالم که پدرت اونقددددر دوست داره که تو خواب هم به یادته.. دیروز برام گل خریده بود و من یه بار وسط حرفامون گفتم این گلا خیلی قشنگن اما احتمالا یکی دو روز دیگه گلبرگاش می ریزه و ممکنه غزلی از رو زمین برشون داره و بخوردشون.. آخه شما تازگیا چیزای ریز رو با انگشتان کوچولوت با دقت زیااااد از زمین بر می داری و باهاشون بازی می کنی.. خلاصه اون حرفا تموم شد و امشب یهو پدرت وقتی خواست ازین شونه به اون شونه بشه تو عالم خواب و بیداری گفت مژگان جان.. اون گلا رو چیکار کنم؟ بردارم ازونجا؟ گفتم چرا؟ گفت برا غزل می گم.. چیکارشون کنم؟ من که متوجه شده بودم خوابه و فکرش درگیره گفتم خودم حواسمو جمع می کنم عزیزم.. مراقبم. اون گلا خیلی خوبه..باباجونت همیشه همینقدر مهربونه.. و همیشه مراقبته دختر خوشبخت و نازم.. قربون هردوتون بشم من عزیزای دلمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زمانی تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 14:04

در ذهنتان خیلی عمیق و رئال فردی را تصور کنید که اعتقاداتش یا مذهبش یا مکتبش از هر نوع و با هر عنوانی، همواره مانند سلاحی خشن برای سرکوب یا مهار یا هدایت اجباری شما یا کسان دیگر است و با همان اعتقاد، برای کل امور زندگی و حتی برای مرگ همگی تصمیم می گیرد.. آیا او را تحمل خواهید کرد؟ آیا خوشایند خواهد بود؟؟؟

پ.ن: عایااااا می دانید که مذهب و مکتب در ابتدا قرار بود یک روش درست و خوب و زیبا زندگی کردن و رسانیدن روح آدمی به آرامش باشد؟؟

برچسب: نویسنده: نگین زمانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 8:05

من با موسیقی زنده می شم.. با موسیقی می میرم.. تو موسیقی می میرم.. منو می بره به خیابون.. می بره به باغ.. می بره به خونه.. به شمال.. به آسمون.. می بره به جاهایی که هنوز کشف نشدن...

لذذذذذذذذذذذذتتتتتییییییییییییی که دریافت این جنس از زیبایی داره خیلی خاصه...

برچسب: نویسنده: نگین زمانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 8:05

خسته ام.. فقط همین..
می خوام بخوابم یه وقتی بیدار شم که بتونم زندگی کنم.. حتی حاضرم بخوابم قیامت بلند شم ببینم بعد من چی شد! اما بخوابم.. نمی تونم بیدار بمونم.. چشمام نیمه بازه اما مغزم دیگه نمی تونه تحمل کنه...

من جای اشتباهی ام.. حسش می کنم..

برچسب: نویسنده: نگین زمانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 8:05

من از قوانین بیزارم و به قوانین علاقه مندم..اونقدر احمق نیستم که مثل یه آدم ابتدایی هر وقت دست و پام رو می بنده ازش بیزار باشم... بلکه از اثری که رو روحم می ذاره بیزارم.. دلم می خواد خودم باشم.. دست وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زمانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 8:05

نه واقعا سرم درد گرفته از صدای خودم.. استعداد اینو دارم که همینقد که حرف می زنم همینقدم لال باشم برم تو خودم در نیام.. مورد داشتیم قبلا.. اما ازونجایی که می دونم خیییلییییی برام خطرناکه این کارو نمی کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زمانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 8:05

وقتی خواستید ازدواج کنید حتتتتما دقت کنید با یکی بالا تر از خودتون ازدواج کنید.. از نظر مالی و زیبایی نزدیک به سطح خودتون یا کمی بالاتر اما در موارد دیگه بسیار بهتر از خودتون.. منظم تر.. موفق تر.. داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زمانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 8:05

رفته بودم پیش منیر کمکش کنم.. یه هفته ای هست که برگشتم.. دست و پا و کل بدنش می خاره از حساسیت زایمان..اونجا که بودم نا هید گفت می خواد باهام صحبت کنه و ازم مشورت بگیره.. مثل همیشه و مثل همه ی دوستام..ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زمانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 8:05

آرایشگاه نمی رم.. به موهام نمی تونم برسم.. به پوستم نمی تونم برسم.. یه کررم خوب یا ماسک خوب نمی تونم بخرم.. به ناخنم نمی تونم برسم.. لباس نمی خرم.. مانتو نمی خرم.. یه ادکلن خوب نمی تونم بخرم.. هرچی همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زمانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 8:05

می خوام بدونی و بدونم . به یاد بیارم که وقتی خواستم تو رو وارد این دنیا کنم با همه سختیا و استرسایی که وجود داشت عاشق پدرت بودم.. بی نهایت عاشقش بودم.. از دیدنش لذت می بردم.. از اینکه فکر کنم پدرت مهرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زمانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 8:05

می گما خدا.. نمی خوای یه حالی بهمون بدی؟ یه کاری کنی مثلا؟ یه حرکتی بزنی؟ حرکت زدن تو برا من یا هر آدم دیگه کلا 2 کالری هم انرژی نمی گیره ازت.. برا ماست که حرکت زدن سخته.. گفتم که در جریان بذارمت.. والا.. :|
یه چیز دیگه.. خدایا.. می شه کمک کنی می اینایی که می خوامو بشم؟؟
ساکت آروم دل گنده پولدار با سواد و متخصص باشعور با ظرفیت(قبل همه) راضی(بعد همه)

برچسب: نویسنده: نگین زمانی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 16:32

به نظرم هم زن و هم مرد دقیقا باید تو 30 سالگی ازدواج کنن.. هردوشون.. یا مثلا 29 یا 28... خیلی سن خوبیه.. مخلوطی از پختگیِ نسبی و جذابیت.. یه جور حس خاص به این سن پیدا کردم تو این سال.. من بعد از این تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زمانی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 16:32

تو جواب متنی در واقع گفته بود فقیرا درسته که فقیرن اما فهم بیشتری دارن..متاسفانه یه مساله ی مهمی که هست اینه که خود فقر کمبود فهم میاره.. تو فقر مخصوصا فقری که شخص قبولش نداشته باشه و باهاش کنار نیاد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگین زمانی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 16:32

صفحه بندی