رفته بودم پیش منیر کمکش کنم.. یه هفته ای هست که برگشتم.. دست و پا و کل بدنش می خاره از حساسیت زایمان..
اونجا که بودم نا هید گفت می خواد باهام صحبت کنه و ازم مشورت بگیره.. مثل همیشه و مثل همه ی دوستام..همون ناهید عزیزی بود که می شناختم.. همونقدر خوب و همونقدر ساده.. لذذذذذت بردم از همنشینی باهاش.. دوستای خوب و فهمیده و خاص و خالصم..
اتفاق جالبی افتاد وسط صحبتا که منو عمییییقا به فکر فرو برد.. زیاد شنیده بودم خوندن کتاب به دست آوردن تجربه ی دیگرانه بدون اینکه خودت همه ی سختیای رسیدن بهش رو متحمل شده باشی.. یا مثلا اینکه با خوندن کتاب آدم می تونه زندگی های مختلفی رو در یه طول عمر معمولی تجربه کنه.. یعنی یه جورایی بیشتر از کسایی که فقط خودشون رو زندگی می کنن زندگی می کنید و احتمالا ارزشش رو هم بیشتر از کسی که همون یه دونه ش رو هم نصفه و نیمه زمندگی کرده درک خواهید کرد..
من وسط صحبتام در مورد خود زندگی چند تا جمله گفتم که تک تکشون رو به تجربه و گاها خیلی با زحمت و به سختی به دست آورده بودم .. ناهید یه جوری نگام کرد انگار که یعنی می دونم.. حرفام که تموم شد گفت آؤه دیگه فلان کتاب رو خوندی تو هم پس.. گفتم نه نخوندم.. خیلی متعجب شد.. گفت آخه عین همین حرفا رو اونجا نوشته.. درست همینجور که تو گفتی.. خودمم شگفت زده شدم.. و از خودم ناراحت شدم که چند سال از عمر عزیز و شریف و بی تکرارمو بی مطالعه سر کردم.. نه که کاملا بی مطالعه.. از وقتی متاهل شدم خیلی سرخورده و منزوی شدم.. حتی از خودمم فرار می کنم.. یه مدت طولانی که اصلا نمی فهمیدم چطور داره می گذره.. الانم که می فهمم انقدر دست و بالم بسته ست که مثل یه آدم زندونی تو قفسم.. من هیچوقت خونه ی پدر و مادرم انقدر سختی نکشیدم.. نمی تونم باهاش کنار بیام..
اما فکر می کنم برای فرار از زندگی خودم می تونم به کتاب پناه ببرم.. به زندگیای دیگه.. به آدمای دیگه ای که من نیستن...
خودم...
ما را در سایت خودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 117