پدر..

خرید بک لینک

غزل جون.. دختر نازنین و دوست داشتنی من.. برات خوشحالم که پدرت اونقددددر دوست داره که تو خواب هم به یادته.. دیروز برام گل خریده بود و من یه بار وسط حرفامون گفتم این گلا خیلی قشنگن اما احتمالا یکی دو روز دیگه گلبرگاش می ریزه و ممکنه غزلی از رو زمین برشون داره و بخوردشون.. آخه شما تازگیا چیزای ریز رو با انگشتان کوچولوت با دقت زیااااد از زمین بر می داری و باهاشون بازی می کنی.. خلاصه اون حرفا تموم شد و امشب یهو پدرت وقتی خواست ازین شونه به اون شونه بشه تو عالم خواب و بیداری گفت مژگان جان.. اون گلا رو چیکار کنم؟ بردارم ازونجا؟ گفتم چرا؟ گفت برا غزل می گم.. چیکارشون کنم؟ من که متوجه شده بودم خوابه و فکرش درگیره گفتم خودم حواسمو جمع می کنم عزیزم.. مراقبم. اون گلا خیلی خوبه..

باباجونت همیشه همینقدر مهربونه.. و همیشه مراقبته دختر خوشبخت و نازم.. قربون هردوتون بشم من عزیزای دلم خودم...

ما را در سایت خودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 14:04

صفحه بندی