ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست میگزم و آه میکشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش......
پ.ن : از یه وری بهش نکاه می کنم می بینم همین بود راهش فقط.. از یه ور دیگه بهش نگاه می کنم می بینم نه این تنها راه نبود.. از یه ور دیگه نگاه می کنم میبینم اصلا چه کاری بود.. از یه ور دیگه نگاه می ندازم می بینم بهترین راه بود.. از یه ور دیگه نگاه می کنم می بینم راه بیشتر "قریب به اتفاق" آدما همینجور پیچ و واپیچ و مزخرف و خسته کنندست... هیچی دیگه .. همینجا مخم خاموش می شه دیگه هیچی نمی بینم..
ما را در سایت خودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 84