امروز صبح دلم برای خودم سوخت.. بعد از مدت ها باز حس کردم تو این شهر غریبم.. دلم برای چشم و گوش و بینی غریبم سوخت! دقیقا برای چشم و گوش و بینیم!.. شاید عجیبه اما همین حسو داشتم.. سوار اتوبوس که شدم از شهر که خارج شدیم رفتیم سمت محل کار یه لحظه چشمم به کوهای خیییییلی دوووووووور افتاد که اون بالا بالاهاش برفی و سفید بود.. نمی تونستم چشم بردارم ازش.. یه لحظه هایی چنتا ساختمون بلند و سوله های صنعتی جلو چشممو می گرفتن چشمم مثل یه بچه ی بی قرار دنبال اون کوهای برفی می گشت.. بینیم دنبال بوی بهتری بود.. گوشم سکوت و صدای سَرِد می خواست.. رفتم صبحای رفتن به رشت و لاهیجان.. ساعت 6 صبح.. میدون پاتریس.. زمستون.. سماموز از اون دور زیبا تر از هر فصل دیگه ای دیده می شد.. ما تو دامنه ی سماموزیم.. کل شهرستانمون همینطوره.. زمستون که می شه صبحا تو ساحل، همونجایی که من می ایستادم منتظر ماشین، از سمت سماموز یه باد سرد با بوی زمستون و پر از اکسیژن میومد پایین و می خورد به صورتم.. اون بو.. اون سرما.. اون قله ی بی نهایت زیبا و بلند با دامنه ی جنگلیش.. کوهنوردیای برفی و زمستونی ما تو جنگلا.. سکوووووت مطلق روزای برفی.. صدای کوتاه سَرِد و بعد صدای پروازش از زیر یه بوته یا شاخه.........
من اینجوری بزرگ شدم.. با ایییین حجم از زیبایی.. با این حجم از لذذذذذت مدااااااااممممم... می تونید درک کنید الان چه حالی ام؟..
دلم برای چشم و گوش و بینی غریبم سوخت....

ما را در سایت خودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 84