
غزل جون.. دختر نازنین و دوست داشتنی من.. برات خوشحالم که پدرت اونقددددر دوست داره که تو خواب هم به یادته.. دیروز برام گل خریده بود و من یه بار وسط حرفامون گفتم این گلا خیلی قشنگن اما احتمالا یکی دو روز دیگه گلبرگاش می ریزه و ممکنه غزلی از رو زمین برشون داره و بخوردشون.. آخه شما تازگیا چیزای ریز رو با انگشتان کوچولوت با دقت زیااااد از زمین بر می داری و باهاشون بازی می کنی.. خلاصه اون حرفا تموم شد و امشب یهو پدرت وقتی خواست ازین شونه به اون شونه بشه تو عالم خواب و بیداری گفت مژگان جان.. اون گلا رو...
ادامه مطلب